X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • یادداشت آخر سال (سه‌شنبه 24 اسفند 1395 12:55)
    خوب روزهای آخر سال هست و مثل همیشه شلوغ و کلی کار عقب افتاده که احتمالا به خیلی هاشون نمی رسم. چند سالی بود که دیگه تا نیمه اسفندماه کارهای خونه تکونی و عیدی خریدین و ... رو تموم می کردم و روزهای آخر از هوای مطبوع اسفند لذت می بردم اما امسال همه چی بهم ریخت تا همین امروز 5% کارهام هم انجام نشده. بگذریم کلا 1395 سال...
  • دو کلمه حرف حساب با ارباب بزرگ (چهارشنبه 4 اسفند 1395 11:34)
    اصلا من بنده بدی هستم. میخوای گوش منو بپیچونی و حال منو بگیری خب سر خودم بلا بیار برای چی عزیزترین آدم زندگیم رو دو هفته می‌فرستی بیمارستان؟؟؟ گفتم درس تموم شد برنامه تفریحی بذارم بعد شما تور گذاشتی تو بیمارستان؟ اونم دو هفته!! بعد یکی خوب نشده میزنی اون یکی رو نابود میکنی؟ الان من بمیرم خیالت راحت میشه ارباب جان؟...
  • بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین (دوشنبه 22 آذر 1395 12:57)
    1- دو سال پیش که خیلی غیرمنتظره تصمیم گرفتم دوباره درس بخونم فکر میکردم چقدر طول میکشه. حالا چه طوری با کار کردن دوباره درس بخونم و ... . اما این دو سال به سرعت برق و باد گذشت. اونقدر زندگی رو دور تند بود که اصلا نمی فهمم کی شنبه شد و کی هفته تموم شد. اگه مشکل مرخصی نداشتم حتما درس خوندن رو ادامه میدادم. این کار رو ده...
  • پیش به سوی تعطیلات تابستانی (سه‌شنبه 2 شهریور 1395 09:21)
    یادم نمیاد که تو دوران کودکی چه اتفاقی افتاده که همیشه از اینکه آخرین نفری باشم که یه جای عمومی مثل مدرسه، محل کار یا ... رو ترک کنم احساس ناخوش آیندی دارم و گاهی اوقات حتی وحشت می کنم!!! هنوز هم این حس با من همراه هست. هفته دیگه تعطیلات تابستونی شرکت شروع میشه و معمولا قبل از تعطیلات من باید کلی خرت و پرت که مطمئنا...
  • وقتی که سکوت بهترین راه حل هست! (یکشنبه 27 تیر 1395 16:53)
    خب بالاخره امتحان‌ها تموم شد. نمره ها هم خوب بود. خوشبختانه ارباب بزرگ همکاری فرمودن و اتفاق مهلکی تو روزهای امتحان پیش نیومد!! این از روزمره های گذشته. حالا راجع به عنوان پست بنویسم. تو زندگی من اتفاق‌هایی افتاده که حتما خودم هم مقصر اون رویدادها بودم و نمی‌تونم بگم که فقط فرد مقابلم باعث به وجود اومدن اون داستان...
  • حکمتی که من نمی فهمم (شنبه 8 خرداد 1395 09:18)
    امروز میخوام با ارباب بزرگ یه کمی اختلاط کنم. ارباب جان من که اول سال گفتم هوای ما رو داشته باش. اینجوری هوامون رو داشتی؟!!!! گفتیم تغییر خوبه نه اینکه بزنی مدیرمون رو نابود کنی. تو این همه سال کار کردن با یکی راحت بودیم اونم ارباب بزرگ صلاح دونستن که از سر راه ما کنار بره. میگم ارباب جان قرار بود محل زندگیم رو هم...
  • چقدر زود اردیبهشت اومد! (دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 11:55)
    امروز اومدم یه پست بنویسم دیدم اصلا تو سال جدید وقت نکردم این صفحه رو باز کنم! چند روز پیش تو مترو یکی از بچه های کار اسباب بازیی می فروخت که حباب درست میکرد. خیلی به کارش مسلط بود شاید بیشتر از 8 سال نداشت. نمی دونم خودش هم از این حباب هایی که درست میکرد لذت می برد یا براش فقط یه انجام وظیفه بود. کاش حداقل از کارش...
  • نرم نرمک میرسد اینک بهار . خوش به حال روزگار (سه‌شنبه 25 اسفند 1394 10:39)
    امروز به لطف بارون هوای دلپذیری تو تهران داریم. از اون روزهایی که آدم دلش میخواد یه جاده باشه و سکوت و تا جایی که بتونی راه بری و رویا ببافی. راستی که سرزمین رویا چقدر زیبا و خواستنی هست. همه اشیاء و آدم ها رو به میل خودت میچینی. همه رفتاری دارن که تو دلت میخواد و هر چیزی سر جای خودش هست. هیچی بر خلاف میل و اراده ات...
  • دوست عزیز آروم تر تیشه بزن (یکشنبه 9 اسفند 1394 13:26)
    بارها به خودم قول دادم ساده دلی رو که بیشتر وقت ها به ساده لوح به نظر رسیدنم منجر میشه کنار بگذارم. اما مثل اینکه با گذشت زمان به مقدار ساده باور بودن من اضافه میشه. با اینکه آدم بدبین و محافظه کاری هستم بازم نسبت به کسانی که دوستشون دارم خیلی راحت همه حرف هاشون رو قبول می کنم و همیشه به خودم میگم که دلیلی برای دروغ...
  • عجیب ولی واقعی! (سه‌شنبه 6 بهمن 1394 09:03)
    نمی دونم که من فقط این عادت رو دارم یا بقیه آدم ها هم از این عادت ها دارن؟! نگفتم چه عادتی؟ اینکه روزها یه آهنگ و ترانه رو گوش کنی و احساس کنی که هنوز کافی نیست! دو هفته هست "شکوه" محسن نامجو رو وقت و بی وقت گوش می‌کنم. شاید اینم نابهنجاری جدید هست که تازه گرفتارش شدم. تا وقتی جوونی هیچ وقت تصور نمی‌کنی که...
  • زندگی رو دور تند! (سه‌شنبه 29 دی 1394 11:39)
    بالاخره امتحان‌های ترم هم تموم شد. سال دیگه اگه اتفاق خاصی نیفتاده باشه احتمالا تو یه همچین تاریخی باید بنویسیم اینم از ترم آخر! به همین زودی گذشت. این ترم گذشته از درس‌های سختی که داشتیم با وجود دوستان جان اوقات خوشی رو گذروندیم. به نظرم دو تا رفیق برای باقی راه زندگی پیدا کردم. کاش به موقع رفته بودم دانشگاه. اما ذات...
  • درد مشترک (دوشنبه 23 آذر 1394 14:45)
    روزهای یکشنبه یکی از این شبکه‌های خارجی برنامه ای داره که مردانی که اغلب در دهه سوم زندگی هستند و هنوز با زنی ارتباط ندارن و یا قبلا داشتن و سالهاست که تنها موندن رو به چالش می کشن. یه برنامه یک هفته‌ای براشون در نظر می‌گیرن و باعث میشن که تغییرات اساسی در زندگی یکنواخت و خطی اونها اتفاق بیفته. چیزی که تو این برنامه...
  • مداد اتد تست زنی!! (دوشنبه 2 آذر 1394 13:58)
    از عنوان پست تعجب نکنید. چند روز پیش رفته بودم کتابفروشی که لوازم التحریر هم داشت تو صف صندوق بودم که دختر نوجوونی به همراه مادرش اومد و به فروشنده گفت آقا "مداد اتد تست زنی" دارید؟ منو میگی صورتم که هیچی کلا خودم شکل علامت سوال شده بودم. یه کمی معطل کردم ببینم "مداد اتد تست زنی" چه شکلی هست؟ یعنی...
  • چگونه رفتن را بیاموزیم. (یکشنبه 19 مهر 1394 12:18)
    چند روز پیش دوستی ماجرای طلاقش رو تعریف می کرد. دختر جوونی که من اصلا فکر نمی کردم ازدواج کرده باشه! دلیل هم حدیث تکراری خیانت همسر و ازدواج پنهانی بود. 21 سالش بوده که با عشق ازدواج کرده و همسر قبلی تازه با بهم زدن خواستگاری یه نفر دیگه به این دختر رسیده (ظاهرا عاشق سینه چاک هم بودن) بعد از چند سال به طمع پول یه نفر...
  • پادشاه فصل ها و بوی ماه مهر! (چهارشنبه 8 مهر 1394 09:48)
    باز هم پادشاه فصل ها با شکوه و وقار تمام تشریف آوردن و قدم سر چشم ما گذاشتن. اما هنوز از نم نم بارون خبری نیست که امید می رود زودتر محقق گردد. اووووه جمله چقدر ادبی شد! همین که هوا خنک شده یعنی این که تابستون بالاخره شکست خورد. خب بعد از خیرمقدم گوئی به پادشاه فصل ها خدمتتون عارضم که بعد از ده سال دوباره مهرماه برای...
  • اعتراف (یکشنبه 29 شهریور 1394 15:07)
    اعتراف می کنم که بعد از این همه سال دوستی با آدم های مختلف به این نتیجه رسیدم که استعداد عجیبی در جذب آدم‌های آنرمال دارم! آدم‌هایی که معلوم نیست برای چی میان و برای چی میرن. این موضوع زن و مرد هم نداره. فقط سر در نمیارم که چرا بی خبر تشریف میبرن. ساده‌ترین دلیل این هست که بگن شمسی خانم بعد از این همه سال دیگه از...
  • روزانه (1) (چهارشنبه 14 مرداد 1394 10:15)
    چقدر صفحه مدیریت تغییر کرده. مثل این هست که آلیس وارد سرزمین عجایب شده. واقعا فکر نمی کردم که یه روزی اینقدر از نوشتن دور بشم. قبلا اگه اینجا هم نمی نوشتم تو سررسیدها و دفترچه های یادداشت می نوشتم اما طی یک اقدام انتحاری پارسال زمستون همه شون رو ریختم دور! از همون وقت یه فصل دیگه تو زندگیم شروع شده. یه دفترچه قرمز با...
  • تضاد داشتن یا نداشتن، مسئله این است! (دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 10:21)
    تو هر جامعه ای وقتی یک ایدئولوژی حاکم میشه و بقیه مردم رو با میزان عقاید اون ایدئولوژی می سنجن بقدر کافی دیکتاتوری به ارمغام میاره حالا اگه این سیستم تو خانواده هم برقرار باشه و کسی از اعضای خانواده اون ایدئولوژی رو قبول نداشته باشه و باهاش در تضاد باشه اون فرد زندگی غم انگیزی خواهد داشت. تو یه همچین خانواده‌ای اگه با...
  • حرف های آخر سال (دوشنبه 25 اسفند 1393 15:01)
    امسال کلا زندگیم رو دور تند بود. انگار که از یه خواب و رخوت طولانی بیدار شدم. اکثر روزهای هفته رو کلاس داشتم. از بهمن ماه هم دوباره دانشگاه ثبت نام کردم. شرایط کاری تغییر کرد و از استرس و اضطرابی که داشتم رها شدم. شایدم نگرشم به زندگی عوض شده. هر چی که هست تغییرات خوبی اتفاق افتاده. یه همچین آدم کم توقعی هستم من از...
  • اندر احوالات روزهای سخت (یکشنبه 25 آبان 1393 15:16)
    دو روزه که زل زدم به این صفحه و میخوام بنویسم. یه چیزهایی می‌نویسم و چون کاغذی نیستن که پاره شون کنم صفحه رو میبندم و پی کارم میرم. برای یکی از پست‌های دلارام نوشته بودم که سعی می‌کنم از چایی لیوانی تو روزهای سرد هم لذت ببرم اما گاهی اوقات همین هم کار سختی میشه! بگذریم. به قول دوستی عزیز زبان قاصر هست از بیان اونچه که...
  • یارب مباد که گدا معتبر شود! (سه‌شنبه 6 آبان 1393 14:28)
    الان بیشتر شبیه یه انبار باروت هستم. با خود گفتم بهتره بجای این که با کسی حرف بزنم و وقتش رو بگیرم بیام اینجا بنویسم. شنیدید که میگن اگه هر چیزی رو به کائنات سفارش بدی و واقعا مشتاق باشی و براش تلاش کنی عوامل مادی و معنوی باهات کنار میان و به خواسته‌هات می‌رسی. حالا این حرف چقدر درست و چقدر غلط بماند. بنده حقیر فقیر...
  • 12 سال گذشت! (یکشنبه 27 مهر 1393 11:29)
    دیروز بالاخره قسط‌های بانک خونه تسویه شد. انگار همین دیروز بود که این خونه فسقلی رو خریدم. الان که فکر می کنم با خودم میگم عجب جراتی داشتم که با دو میلیون و نیم پول نقد تصمیم گرفته بودم که خونه بخرم!! اون روزها جوون بودم و جویای نام و شهرت :) یاد اون ایمیلی افتادم که عکس کره زمین و منظومه شمسی رو تو کائنات نشون میداد...
  • عروسی نوشت (شنبه 19 مهر 1393 16:13)
    خوبی عروسی همشهری‌های مادری اینه که می‌تونی آدم‌هایی رو که سال‌هاست ندیدی ببینی و از حال و روزشون باخبر شی. بچه‌هایی که بزرگ شدن و جوون‌هایی که میانسال. یاد دوران خوش کودکی بیفتی و ببینی که چه آرزوهایی داشتی و به کجاها رسیدی یا شایدم نرسیدی! مادر جان یکی از اقوامش رو دید که تو ذهن من یه خانم شیک و زیبا بود، قصه پرغصه...
  • سختی نوشتن! (یکشنبه 30 شهریور 1393 14:31)
    وقتی یه مدت نمی‌نویسی انگار دیگه از صفحه مدیریت اینجا هم خجالت می‌کشی و دیگه روت نمی‌شه این صفحه رو باز کنی. راستش تو این مدت سوژه‌هایی بود برای نوشتن اما دل و دماغ نوشتن نه. وقتی هر روز مجبور باشی با یه عده آدم غیرمنطقی سروکار داشته باشی انگار همه انرژیت صرف مقابله با اون مسئله میشه. گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 22 مرداد 1393 11:10)
    امروز خوندم که از تمبر جناب محمود دولت آبادی رونمایی شده. نمیدونم چرا یه دفعه هوس کردم نامه بنویسم. کاش کسی رو داشتم که تو یه شهر یا کشور دیگه زندگی میکرد و اونقدر باهاش صمیمی بود که می تونستم براش نامه بنویسم. با وجود این همه راههای ارتباطی سریع و سه سوته که الان هست هنوز هم فک می کنم نامه نوشتن یه حال دیگه ای داره....
  • پیش به سوی تعطیلات :) (شنبه 4 مرداد 1393 17:31)
    یه دو روز دیگه مقاومت کنم هم ماه مبارک! تموم میشه و هم یه ده روزی از شرکت خلاص میشم. امسال اینقدر سخت گذشت که روز عید باید برم عید دیدنی ارباب بزرگ و ازش خواهش کنم اگه میشه سال دیگه یه کمی مختصر مهمونی بگیره یا این که اگه میخواد مفصل برگزار کنه یه کمی هم عقل به بنده‌های مدیرش بده که اینقدر ملت رو سرکار اذیت نکنن. این...
  • عمل زیبایی برای حس بویایی (چهارشنبه 25 تیر 1393 14:30)
    کاش فقط به جای عمل زیبایی بینی حس بویایی رو هم میشد عمل کرد. عرض میکنم خدمتتون. از اونجایی که رعایت بهداشت و نظافت شخصی برای تعداد زیادی از ملت غیور و پارسی و طرفدار فرهنگ پر افتخار ایرانی کاری بسیار سخت و طاقت فرساست و اصلا امیدی به بهبود این فرهنگ حداقل تا 200 سال آینده نیست، کاش میشد بریم حس بویایی‌مون رو عمل کنیم...
  • آرزوی محـــــــــــــــــــــــــــــــال (یکشنبه 22 تیر 1393 13:08)
    دلم میخواد یه جایی می‌رفتم که خوش آب و هوا همراه سکوت باشه. کسی سر به سرم نذاره، تلفن هم نبود. اصلنم نفرمایید که این آرزوی در دسترسی هست! فک کنم برای من تا ده سال آینده امکان‌پذیر نیست (آیکون سرزمین آرزوهای دور)
  • بالاخره دنیا کوچیکه یا بزرگ؟! (سه‌شنبه 3 تیر 1393 14:07)
    دیروز برای کاری رفته بودم بلوار کشاورز. وقتی از خیابون امیرآباد داشتم میومدم یاد روزهایی افتادم که محل کارم خیابون فاطمی بود. از جلوی ایستگاه اتوبوس‌های یوسف آباد که رد شدم خاطراتی رو به یاد آوردم که طعمی گَس داشت. روزهایی که شمسی خانم جوون بود و جویای نام و مثل همه با آرزوهای بزرگ. نمی‌دونم اون روزها چه انگیزه و...
  • چگونه مغز شمسی خانم را در فرقون بریزیم؟ (دوشنبه 26 خرداد 1393 17:45)
    شخص محترم: الو شمسی خانم خوابیدی؟ شمسی خانم: سلام. خواب!!!!!!! ساعت 3 بعد از ظهره من تو شرکتم. بفرمایید. شخص محترم: یه اس ام اس اومده که از حسابم پول برداشت شده. شمسی خانم: خوب از کدوم بانک اومده؟ لطفا بخونید ببینم چی نوشته. شخص محترم: پارسیان. همون حسابم که آخرش 2 هست. شمسی خانم: من که شماره حساب و کارت شما رو حفظ...
   1       2    >>