X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 25 تیر 1393 در ساعت 14:30 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

عمل زیبایی برای حس بویایی

کاش فقط به جای عمل زیبایی بینی حس بویایی رو هم میشد عمل کرد. عرض میکنم خدمتتون. از اونجایی که رعایت بهداشت و نظافت شخصی برای تعداد زیادی از ملت غیور و پارسی و طرفدار فرهنگ پر افتخار ایرانی کاری بسیار سخت و طاقت فرساست و اصلا امیدی به بهبود این فرهنگ حداقل تا 200 سال آینده نیست، کاش میشد بریم حس بویایی‌مون رو عمل کنیم و حساسیتش رو کم کنیم. خانم‌ها و آقایون مهندس در یک شرکت کاملا مهندسی اونقدر با بهداشت شخصی غریبه هستن که طرف در فاصله 2 متری هم مثل راسو بو میده و آدم رو تا سرحد تهوع پیش میبره. خوب خانم جان آقا جان به خودت فکر نمی‌کنی مردم چه گناهی کردن؟؟ تازه ماه مبارک هم مزید بر علت شده. به جان خودم اگه کسی جایی رو سراغ داره که حس بویایی رو کلا از بین میبره من حاضرم. 

زمان ثبت : یکشنبه 22 تیر 1393 در ساعت 13:08 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

آرزوی محـــــــــــــــــــــــــــــــال

دلم میخواد یه جایی می‌رفتم که خوش آب و هوا همراه سکوت باشه. کسی سر به سرم نذاره، تلفن هم نبود. اصلنم نفرمایید که این آرزوی در دسترسی هست! فک کنم برای من تا ده سال آینده امکان‌پذیر نیست (آیکون سرزمین آرزوهای دور)

زمان ثبت : سه‌شنبه 3 تیر 1393 در ساعت 14:07 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

بالاخره دنیا کوچیکه یا بزرگ؟!

دیروز برای کاری رفته بودم بلوار کشاورز. وقتی از خیابون امیرآباد داشتم میومدم یاد روزهایی افتادم که محل کارم خیابون فاطمی بود. از جلوی ایستگاه اتوبوس‌های یوسف آباد که رد شدم خاطراتی رو به یاد آوردم که طعمی گَس داشت. روزهایی که شمسی خانم جوون بود و جویای نام و مثل همه با آرزوهای بزرگ. نمی‌دونم اون روزها چه انگیزه و انرژی داشتم که فکر میکردم همه چی رو میشه تغییر داد. ساختمون‌های قدیمی کوبیده شده بودن و برج‌های زشت و بی‌قواره تجاری جاشون رو گرفته بود. مثل آرزوهای نسل من که سرکوب شدن و به سرزمین ناکجا آباد رفتن. میدون انقلاب و خیابون‌های اطرافش بخاطر دانشگاه و کتاب‌فروشی‌ها همیشه بوی زندگی میده. اون وقتا که میدون انقلاب مسیر همیشگیم بود اونقدر از شلوغی و کثیفیش دلخور بودم که می‌گفتم یعنی میشه یه زمانی دیگه مجبور نباشم که هر روز از اینجا رفت و آمد کنم؟ حالا گاهی اوقات باید برنامه‌ریزی کنم تا یه دو ساعت برم میدون انقلاب! خلاصه با خاطره‌های ریز و درشت دست به یقه بودم که رسیدم ایستگاه مترو. همکاری رو که 17 سال بود ازش خبری نداشتم دیدم. اون وقتا مثل الان نبود که صغیر و کبیر یه خط تلفن داشته باشن و ما هم تو پیچ و خم روزگار همدیگر رو گم کرده بودیم. از چند نفری که اون موقع با هم همکار بودیم سراغ گرفتم و ... . خلاصه که دیروز روز خاطر‌ه‌ها بود.